وای! چه خوب شد! دلم باز شد! زودتر از این باید دستی به سر و روی دیوارهای خونهی دلم میکشیدم؛ اما خودت میدونی که دلودماغ نداشتم!
بسه دیگه عزاداری کردن! دارم سعی میکنم به زندگی برگردم، هرچند سخته... هم خود زندگی سخته و هم برگشتن به اون ...
تازه با شاعری آشنا شدم به اسم "علیاکبر گودرزی طائمه". از شعرهاش خوشم اومد... یه آلبوم داره به نام "چند چراغ و یک آواز" که شعرهای خودش رو دکلمه کرده؛ صداش هم خیلی خوبه. فایل صوتی یکی از شعرهاش رو برات ایمیل میکنم؛ متنش اینه:
لیوان آب را که آوردم،
آنجا نشسته بودی.
اما میدانستم که نیستی...
وقتی میرفتم،
صدایم کردی...
آمدم،
نبودی!
شاید رفته بودی تا با دریا بیایی...
آمدی،
و باهم از غروبی گفتیم که پاییز قصهها را برد و
طعم خوش آن فنجان
که "زندگی" بود...
با سرفهات بیدار شدم.
نشسته بودی و نگاهم میکردی.
گفتم "قهوه"
گفتی "خوب است"
با سینی کوچکی آمدم،
نبودی!
صدایت کردم...
گریستم و با مهتاب تنها شدم...
نجوایی تلخ، چشمی نزدیک، و دستی که شانههایم را مینوازد...
این روزها دلنوشتههام شده وقایعی که برام اتفاق میفته... من هم همه رو میبرم توی صندوقچهای تو زیرزمین "خونه دلم"! دیگه همه اونها رو قاب نمیکنم و به دیوارهای اتاق پذیرایی آویزون نمیکنم... دلم میخواد توی این صندوقچه خیلی از چیزها رو نگه دارم... صندوقچهم پر باشه از خاطرهها و یادهای خوب و حتی بد! امیدوارم که حوصله کنم و همه این چیزها رو بهنوبت ببرم زیرزمین و بذارم توی صندقچه. میدونم برای آیندگان یادگاریه خوب و دلپسندی میشه! مطمئنم بالاخره یکی از نوه، نتیجههام به خودم میره و از خوندن دلنوشتهها و خاطرات گذشتگانش لذت میبره! احتمالا اون موقع هم که او داره خاطراتم رو میخونه، روح من هم همون دوروبره و داره بهش لبخند میزنه!
دیشب – مثل هر شب- یادت کردم... خیلی دلم میخواست صدات کنم... فقط صدات کنم، همین! اما خیلی جلوی خودم رو گرفتم؛ آخه با خودم و با تو عهد بستهم...
دیشب صدای رشید کاکاوند رو از رادیو میشنیدم. او هر جمعهشب ساعت 11:30 برای شنوندهها فال حافظ میگیره. گفت: نیت کنید... و من نیت کردم... شاید باور نکنی، اما حافظ گفت:
ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل / سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب / همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشهای / همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است / سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمییابم مجال ای دوستان / گرچه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز / دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار / همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز / باد، و هرچیزی که باشد زین قبیل

زمستان بود وقتی سرش را از پیله بیرون آورد... هوا سرد بود... به خود میلرزید... میترسید... نگاهی به اطراف انداخت... جز سفیدی نمیدید و جز سردی حس نمیکرد... سرش گیج رفت، کم مانده بود به بیرون پرت شود... همهچیز عجیب مینمود... به داخل خزید و در گوشهای کز کرد...
در پیله باز شده بود و سرما اندام ظریفش را میلرزاند... سؤالهای زیادی در سر داشت که مثل شکوفههای یخزده بر درختی، بیجواب مانده بود... چرا این وقت سال از حریم امنش خارج شده بود؟ او که هنوز بال پرواز نداشت... چه کسی در پیله را باز کرده بود و چرا؟ ... حالا باید چهکار میکرد؟...

...
چشم من بیا منو یاری بکن / گونههام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد / کاری از ما نمیاد یاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد / تا قیامت دل من گریه میخواد...
هرچی دریا رو زمین داره خدا / با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من / تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد / تا قیامت دل من گریه میخواد...
قصهی گذشتههای خوب من / خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم / تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره / مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه / چرا چشمم اشکشو کم میاره...
خورشید روشن ما رو دزدیدن / زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همهجا رنگ سیاه ماتمه / فرصت موندمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد / تا قیامت دل من گریه میخواد...
سرنوشت چشماش کوره نمیبینه / زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینهی غرق به خون / قصهی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد / تا قیامت دل من گریه میخواد...
امروز صبح که داشتم میومدم سر کار، یه جایی از پیادهرو، دیگه هیچکس نبود، اما عطری تمام فضا رو گرفته بود. یه لحظه سرعت قدمهام کم شد، دلم میخواست بیوقفه نفس بکشم. انقدر دلچسب بود که نمیتونستم فکر کنم این بوی خوش فقط و فقط رد عطریه که از عبور کسی به جا مونده...
از بعضی جاها که رد میشی بوی خوشی به مشامت میرسه که یه لحظه پاهات رو سست میکنه از رفتن... دلت میخواد وایسی و یه نفس عمیق بکشی تا اون هوای معطر به تمام وجودت بشینه و توی تک تک سلولهای تنت نفوذ کنه. هرچی دوروبرت رو نگاه میکنی، هیچکس اونجا نیست...
بعضی آدمها یه بوی خوبی دارن، یه عطری که شبیه هیچ خوشبوکنندهای توی دنیا نیست؛ فقط خاص خودشونه، بوی وجودشونه. وقتی که هستن، حس خوبی از بودن در کنارشون داری و وقتی هم که ازشون دوری، بوشون رو یه جاهایی حس میکنی که حالت رو خوب میکنه... مثل عطر خوش یاس رازقی: وقتی بهشون نزدیک میشی، دلت میخواد یه نفس ممتد بکشی و وقتی هم که پیششون نیستی، از تصور ِ بودنشون، هوای عطرآگینی مشامت رو پر میکنه...
استاد خوشنویسیم میگن: سرشت آدمها روی خطشون هم تاثیر میذاره. گاه میبینی که دوتا آدم مثل هم مینویسن، هر دوشون از یه قاعده پیروی میکنن، هردوشون استادن، اما خط ِ یکی نه فقط به چشم زیباست، که یه جور خاصی به جون و دل میشینه...
همین!
در آغاز هر صبح به این میاندیشم که بهراسم یا بپروازم...
و در آغاز هر شب با خود میگویم که امروز نیز در هراس گذشت... شاید فردا پرواز کردن را تجربه کنم؛
اما خود خوب میدانم که در صبحی دیگر، با سپیدهدم، بر لب بام خواهم رفت، به مرغان مهاجر سلام خواهم گفت و چون همیشه، با بالهایی بسته بر روی سنگفرش زمین قدم خواهم زد، از کنار پای عابران گذر خواهم کرد، گاه مهربانان برایم دانه خواهند ریخت و گاه سنگدلان زخمیام خواهند کرد...
اما همچنان بالهایم بسته خواهند ماند....
آیا رسد آن صبحی که من نیز بالهایم را بگشایم و به پرواز درآیم؟
امروز باران بارید...
باران تند تند بارید....
و من تند تند زیر خاطراتم خیس شدم....
دلم میخواست پاک میشد غبار دلم...
دلم میخواست شسته میشد هرچه در ذهنم بود...
بیرون میریخت...
و با آب جاری توی خیابان همراه میشد...
بعد ماشینها با سرعت از روی این جریان آب رد میشدند و همهی قطرات به این طرف و آن طرف پخش میشدند...
و دیگر اثری از هیچ جریانی نبود...
و من گذر میکردم...
میگذشتم از هرچه که بود و نبود...
ای کاش میتوانستم....
ای کاش میشد...
به ایستگاه تاکسی رسیدم...
خیس شده بودم، اما همچنان لبریز بودم...
لبریزتر از همیشه...
با دستش که از شیشه تاکسی بیرون آورده بود، اشاره کرد: مستقیم
سری تکان دادم و سوار شدم
بیشتر از این نتوانستم با او که همیشه دوستش داشتم همراهی کنم!
قطرههای آشفتهی باران زیر برفپاککن ماشین از این طرف به آن طرف پرتاب میشدند...
و من فقط نظارهگر آنها بودم....
وقتی زنش مریض میشد، میگفت «چیزی نیست، خوب میشی.»
زنش هم بعد از مدتی واقعا خوب میشد.
وقتی خودش مریض شد، همه بهش گفتن «چیزی نیست، خوب میشی!»
ولی او باور نداشت و مدام بیتابی میکرد ... و بالاخره از همون مریضی مُرد!
اما واقعا چیزیش نبود!
(برگرفته از داستانکی که از رادیو شنیدم.)
از کنارم رد شد. نگاهی به سر تا پاش انداختم؛ خیلی به دلم نشست. برگشتم:
- ببخشید خانم!
مکثی کرد و آروم برگشت؛ نگام کرد که یعنی:
- بله؟ کاری داشتی؟
بیمقدمه رفتم سر اصل مطلب:
- ببخشید، من مادربزرگ ندارم، اما تو یه نگاه اونقدر مهر ِ وجود مهربونتون به دلم نشست که خواستم شما رو مادربزرگ خودم بدونم و بهتون بگم بسیار زیبا و موقر هستین.
رفتم جلو، در آغوش گرفتم و بوسیدمش و بهش خدانگهدار گفتم.
گویا انتظار چنین رفتاری رو از کسی نداشت؛ شاید فکر میکرد عقلم رو از دست دادهم؛ اما مهم نیست... مهم اینه که خودم حس خوبی داشتم و او هم با لبخندی از سر رضایت یا امید ازم دور شد... .
ظرف چند روز گذشته متوجه شدم که مانتوفروشی «پالاری» سر دوراهی یوسفآباد رو برداشتن، جاش بانک تات گذاشتن... یه خشکبارفروشی خیلی خوب هم توی مطهری، سر خیابون میرزای شیرازی بود، اون رو هم برداشتن جاش بانک تات گذاشتن...
به این فکر افتادم که من هم خوبه یه سروسامونی به «شهر ذهنم» بدم و برای بعضی مکانهای اشغالشدهی اون تغییر کاربری ایجاد کنم؛ بانک تات هم فکر بدی نیست... یا شاید بهتر باشه بعضی از ساختمونها رو بردارم و جاشون فضای سبز بذارم ... باید دراینمورد بیشتر فکر کنم....![]()